جوابیه‌ی کوتاه به پاسخ یاداشتی از علی مطهری به ابراهیم یزدی

🔹رحلت دکتر ابراهیم یزدی از آن جهت جانسوز است که در دوران حیات او بعد از دولت موقت با او و همفکرانش بدرفتاری شد. به یاد دارم زمانی که حدود شش سال داشتم خانواده دکتر یزدی همسایه ما در بن‌بست کمیل کوچه دردار خیابان ری بودند. خانواده اصیلی بودند. مادر و خواهرانش را همیشه با چادر مشکی در آن کوچه می‌دیدم و مردم محل احترام خاصی برای این خانواده قایل بودند. از همان زمان ابراهیم و برادرش کاظم که پزشک یا دکتر داروساز بود ارتباط نزدیکی با پدرم شهید مطهری داشتند. دکتر کاظم یزدی در جلسات انجمن اسلامی پزشکان که سخنران اصلی آن استاد مطهری بود همواره شرکت و اظهارنظر می‌کرد. یک خانواده بااصالت مذهبی بودند. دکتر ابراهیم یزدی در دوره‌ای که در امریکا یا سایر کشورهای غربی بود یکی از چند فرد موثر بر دانشجویان ایرانی خارج از کشور بود. در شناساندن امام خمینی(ره) به دنیای غرب در ماه‌های قبل از پیروزی انقلاب اسلامی نقش اساسی داشت و همین امر در پیروزی سریع‌تر انقلاب موثر بود.

🔹واقعیت این است که ما با دکتر ابراهیم یزدی و همفکرانش مانند مهندس عزت‌الله سحابی رفتار خوبی نداشتیم، یک گروه اصیل سابقه‌دار اسلامی به نام نهضت آزادی ایران را به صورت یک گروه معاند معرفی کردیم و آنها را از آزادی بیان و بسیاری از حقوق اجتماعی محروم کردیم به این بهانه که اینها در بعضی از مسائل نظر دیگری غیر از نظر رسمی نظام جمهوری اسلامی دارند. مثلا اینها معتقد بودند که تسخیر سفارت امریکا کار غلطی بود و آسیب جدی به کشور و انقلاب زد و زمینه حمله عراق به ایران را فراهم کرد، نظری که امروز بسیاری از انقلابیون و حتی تسخیرکنندگان سفارت به آن رسیده‌اند گرچه به صورت آشکار بیان نمی‌کنند. یا امثال دکتر یزدی بعد از فتح خرمشهر معتقد بودند که باید به جنگ پایان دهیم، نظری که باز امروز عده‌ای از مجاهدان جبهه‌ها آن را پذیرفته‌اند.

🔹آسیبی که انقلاب اسلامی ما دچار آن شده این است که برخی از افراد که دم از  انقلابی‌گری و ولایت‌مداری می‌زنند خیال می‌کنند هر کس که نظری مخالف نظر رسمی نظام داشت باید به شکلی – خواه حبس یا حصر – حذف شود و از حقوق اجتماعی خود مانند آزادی بیان محروم گردد چون برای حفظ نظام هر کاری می‌توان کرد. این سرنوشت را ما برای خیلی از شخصیت‌ها اعم از مذهبی و سیاسی رقم زدیم به این خیال که اگر این کارها را نمی‌کردیم انقلاب از دست می‌رفت، در حالی که هر نظام حکومتی به هر حال مخالفان و منتقدانی دارد و مادام که آنها دست به سلاح نبرده‌اند باید در بیان نظرات خود آزاد باشند.

🔹 دموکراسی و رفتار علی علیه‌السلام با خوارج، دشمن سرسخت آن امام باید برای همه ما درس باشد. تا زمانی که آنها دست به سلاح نبرده بودند در انتقاد از امام علی علیه‌السلام و بیان نظرات‌شان آزاد بودند و امیرالمومنین آنها را زندانی نکرد، شلاق نزد و حقوق آنها از بیت‌المال را نیز قطع نکرد.

🔹امیدوارم خداوند از جفاهایی که ما به امثال دکتر ابراهیم یزدی کردیم بگذرد و امیدوارم که به نادرستی این راه پی ببریم و تغییر روش بدهیم تا قربانیان جدیدی پیدا نشوند

بنام خدا

تفاوت ماهوی انقلاب ما با دیگر انقلابات اتکا به اسلامی بودن آن است . در این روش علاوه بر احترام و شنیدن‌ نظرات اشخاص، یاد میگیریم برای پیروزی های بزرگتر نباید از رهبری جلوتر و یا به اصطلاح انقلابی تر عمل کرد. مثلا اگر در نماز  مامومی‌ زودتر از امام ارکان را به جا بیاورند نمازشان اگر باطل نباشد قطعا سزوار پاداش نیست. حالا، این علی آقای مطهری که نان نام بابای خود را میخورد حافظه شش سالگی شان کار میکند اما چگونه است که حافظه ای که مربوط به نظر معمار انقلاب است را فراموش می کنند. آیا ایشان مصداق نمازگزارهایی نیست که در اغلب نمازهایش تند روی می کند . ” امام خمینی(ره) در پاسخ به نامه وزیر وقت کشور جناب آقای محتشمی پور، درباره نهضت آزادی می‌نویسند: نهضت به‌اصطلاح آزادی صلاحیت برای هیچ امری از امور دولتی یا قانون‌گذاری یا قضایی را ندارند، و ضرر آنها، به‌اعتبار آنکه متظاهر به اسلام هستند، از منافقین بیشتر است” در ادامه آورده اند”نتیجه آنکه نهضت به‌اصطلاح آزادی و افراد آن چون موجب گمراهی بسیاری از کسانی که بی‌اطلاع از مقاصد شوم آنان هستند می‌گردند، باید با آنها برخورد قاطعانه شود، و نباید رسمیت داشته باشند ” 

به نظرم شاخص انقلابی گری، بیانات رهبر انقلاب است و دیگر نظرات که با نظر امام (ره) زاویه داشته باشد یعنی فهم غلط و اشتباه از انقلاب. به تعبیر شفاف، داشتن انحراف. همانند ملی مذهبی ها .‌در آخر برای همه در گذشتگان طلب رحمت می کنیم و ضمنا یادمان نرود انالله و انا الیه راجعون.

عبدالکریم نعناکار

۰۹
شهریور ۱۳۹۶
نویسنده
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها

رمق دخترک

download

بهار سال ۶۰ بود . باز صدای موشکی دیگر شهر را به لرزه درآورد. نگران بودیم، این بار موشک بعثی به کجا اصابت کرده و چه خسارتی ببار آورده است . سریع به اتفاق بچه های سپاه خودمان را به محل اصابت موشک رساندیم .محل اصابت موشک خیلی از مقر سپاه فاصله نداشت . خاک و دود و فریاد با هم عجین شده بودند. دقیقاً موشک در محل مسکونی اصابت کرده بود و تعداد زیادی از خانه ها را با خاک یکسان کرده بود. مردم بلافاصله جهت امداد رسانی خودشان را به محل رسانده بودند . از هر طرف گروه گروه از مردان و زنان جهت کمک به محل می آمدند. صحنه های وحشتناکی دیده می شد. عده ای در شبستان منزلی محبوس شده بودند و کمک میخواستند. مردم با هر وسیله ای که یافت می شد در حال خاکبرداری بودند . از طرف دیگر افرادی به جمع آوری شهدا و انتقال آنها به آمبولانس و یا ماشین های شخصی بودند . من با چشمهای خودم دیدم که برخی عضوهای از بدن جدا شده را جمع می کردند . در این اثنا صدای الله اکبر دیگری بلند شد . این بار دخترکی از زیر آوار توسط مردم خارج شده بود تمام بدن این دخترک را خاک فرا گرفته بود. به سرعت او را به سمت آمبولانس حرکت دادند . دخترک با تمام توان و رمقی که در بدنش باقی مانده بود، دستهای خود را به سمت سرش می برد تا شاید بخشی از موهای پر از خاک خود را از نامحرم بپوشاند . این آخرین حرکت دخترک بود اما دقایقی بعد دخترک به شهادت رسید.

۲۹
بهمن ۱۳۹۵
نویسنده
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها

دیدبان

image آقا منصور دیدبان منطقه بود هم برای توپخانه ارتش و هم برای خمپاره های  سپاه دیده بانی می کرد. البته در بخش سپاه بیشتر اون و من که مسئولیت خمپاره ها را داشتم ،هماهنگ بودیم. خیلی از وقتها که تحرکاتی از دشمن می دید و یا آتش تهیه ای از سوی عراقیها اتفاق می افتاد صدای بی سیمم بلند می شد و اغلب هم شبها این اتفاق می افتاد . کریم، کریم ، منصور . کریم، کریم منصور. … و اون موقع بود که بایستی تشک گرم و بالشت نرممون را که یک پتوی سربازی و یک کوله پشتی بود ترک می کردیم می رفتم دنبال زدن و ریختن خمپاره به نقطه ای که آقا منصور می گفت. کار شروع می شد از اون گرای نقطه ای از دشمن دادن بود و از من فرستادن گلوله های خمپاره ۸۰ که بایستی حسب الامر آقا منصور تحویل می دادیم و ارسال می کردیم. کار همیشه اش این بود که به محض تمام  شدن و خاموش کردن یک نقطه می گفت : عجب جای خوبی افتاد، عالی بود، حالا ۲۰۰ متربالاتر و ۱۰۰ تا راست و یا ۳۰۰ تا پایین تر و ۵۰ تا چپ برو . ما هم تحت الامر آقا می رفتیم به چپ و راست و بالا و پایین و بعد هم آخرش عصبانی که اگه خوبه بزار چندتا  دیگه بفرستم می گفت نه کافیه ! به همونجا که میگم بفرست. راستش گاهی وقتها همون نصف شبها پشت بی سیم یادمون میرفت که داریم چکار میکنیم و شروع به دعوا میکردیم که تو چرا هی میگی خوبه ولی گراها را تغییر میدی.  . بهر حال صبح که می شد بعد از صبحانه کنار هم می نشستیم از دل هم بیرون می آوردیم و این شده بود دعوای بسیاری از شبها و بعد  آشتی کنون صبح هامون.

۰۵
دی ۱۳۹۳
نویسنده
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها