شهید حاج عظیم محمدی

بسم الله الرحمن الرحیم

سال ۱۳۶۰ در منطقه عملیاتی کوت گاپون- غرب دزفول – با حاج عظیم محمدی آشنا شدم . از اینکه به مکه مشرف شده بود یا نه اطلاعی ندارم ، آنچه مسلم است تنها کسی بود که در منطقه به حاجی شناخته می شد . حاج عظیم سرپرست تعدادی از نیروهای اعزامی شرکت کارون دزفول بود  که البته تمامی این گروه و بدون استثنا همه آنها چه آنها که شهید شدند مثل حاج عظیم و میزاعلی معلم و چه یادگاران آنها – که طول  عمرشان را از خداوند تبارک و تعالی مسئلت دارم- در حسن خلق، رشادت و شجاعت کم نظیر بودند.

زمانی که حاج عظیم را زیارت کردم فرماندهی خط غریب را بر عهده داشت اکثر نیروهای اعزامی از شرکت کارون هم آنجا مسقر بودند. و در بین آنها حاج عظیم از محبوبیتی خاص برخوردار بود  حاجی از کاریزمای عجیبی برخوردار بود با هر کس ملاقات می کرد مهرش در دل  او  می نشست. بسیار با وقار ، خوش مشرب، دارای حسن خلق و الحق زیرک بود.  تسلط و اشرافیت کامل و بی نظیری  بر منطقه داشت .در آن وقتها بیشتر در جلسات تحلیل و تجزیه تحرکات عراقیها هم دیگر را می دیدیم و یا اینکه بعضاً به سنگرهای همدیگر سرکشی می کردیم . منطقه کوت گاپون منطقه ویژه ای بحساب می آمد . در این منطقه آنقدر شهید و مجروح تقدیم انقلاب شد که آنجا را به جبهه شهدا می شناختند و بعدا ًبا همین نام معروف شد در عرص یک تا دو ماه سیف الله صبور و متعاقب او حمید عنبر سر فرماندهان منطقه را از دست دادیم  بعد از شهادت حمید بود که فرماندهی منطقه بر عهده حاج عظیم افتاد و البته انتصاب و انتخاب ایشان  التیامی بر غم سنگین از دست دادن این دو عزیز برای ما بود.

بیاد دارم قبل از عملیات فتح المبین  در آذر ماه سال  ۱۳۶۰یک شب برای شناسایی  ، آرایش جنگی واستقرار عراقیها در معییت ایشان و به اتفاق مرحوم شهید احمد جلالی و دو نفر دیگرکه الان اسامی آنها را بخاطر ندارم تا پشت خاکریز عراقیها نفوذ کردیم. شب سردی بود و باید از میدان مین عبور می کردیم. این کار را (شناسایی) معمولاً روزها و از نزدیکی دیوار کوت گاپون انجام می دادیم  ولی آن شب و البته شبهای بعد بیشتر بشکل نفوذی این اتفاق می افتاد . آن شب بحدی نزدیک عراقیها شده بودیم که صدای آنها کاملا و به وضوح شنیده می شد بی پرده بگویم دلهره ای هم به ما دست داده بود . تقریبا هیچ شبی تا آن وقت به این حد نزدیک  نشده بودیم، فقط یک اشتباه کافی بود تا خودمان را بین آتش عراقیها می دیدیم ، حاج عظیم  به منظور ایجاد  آرامش ،  مقداری تخمه که قبلا بهمراه داشت بین ما تقسیم کرد این کار کاملا غیر مترقبه بود و به گونه ای فضای دلهره را به فضای انبساط تغییر داد  که انگار به مهمانی شبانه آمده ایم و همین روش و منشش باعث می شد که افراد خودشان را برای هر خطری بفرمان او آماده کنند.

در یکی از همین شبهای گشت و عملیات ، که هوا کاملا مهتابی بود  و روشنی خاصی به منطقه داده بود ما را صدا کرد و گفت: روشنی امشب، عراقیها را به شبهه خواهد انداخت ، آنها امشب هرگز تصور  نمی کنند که از ناحیه ما تحرکی صورت گیرد و همین نور باعث اغفال آنها خواهد شد و در عین حال قدرت دید ما را بیشتر خواهد کرد، ضروری است برای شناسایی منطقه به سمت عراقیها حرکت کنیم  موانع طبیعی و منفذها را شناسایی کنیم. ساعت ۲ شب بود و مثل شبهای قبل و  این بار از محل دیگری به عراقیها نزدیک شدیم. آن شبها عملیات گشت زیاد شده بود ، احساس کرده بودیم قرار است عملیاتی صورت گیرد ولی  مطلع نبودیم که  قرار است بزودی عملیات بزرگ فتح المبین  آغاز شود و همین منطقه یکی از محورهای اصلی هجوم نیروهای ما خواهد بود. در حالی که ما بعنوان فرماندهان تحت الامر ایشان شناخته می شدیم  لکن  از برنامه های آتی با این وسعت بی خبر بودیم ، بعدها بعد از عملیات متوجه شدیم و حفظ اسرار ایشان ما را شگفت زده کرده بود. در مسیر رفتن به منطقه ای کاملاً مسطح  رسیدیم وضعیت محل خاص بود بدون پوشش گیاهی و یا پستی و بلندی طبیعی زمین.  تحرک هر جنبده ای  قابل تشخیص بود . راهی جز گذشتن از این سطح هموار نداشتیم وجود حاجی برای ما آنقدر عزیز بود که اراده همه گروه پنج نفره این بود تا بعنوان نفر اول از معبر عبور کنند تا اگر بناست کسی آسیب ببنید خود را فدای سلامتی حاجی کرده باشد . اما حاج عظیم قبول نمی کرد . دقایقی بود که طبق روال منطقه زیر آتش کور عراقی ها قرار گرفته بود . دیگر به این آتش ها  عادت کرده بودیم. خدا را شکر می کنم که بلاخره اصرار من مقبول افتاد و عبور و گذشتن از این قسمت را حاجی به من داد گرچه بسلامت از محل گذشتیم ولی همینکه خودم را فدایی حاجی می دیدم طعم شیرینی را بر کامم نشاند که هنور از لذت آن خوش کامم.

 آشنایی بنده با ایشان  کوتاه بود و مجروحیت باعث دور شدن  بنده از ایشان تا زمان شهادت شد در این مدت کوتاه خوب بیاد دارم که حاج عظیم درعین حضور فعال در مناطق جنگی سرکشی به خانواده شهدا را هر گز از یاد نبرد و در فرصت هایی که دست می داد برنامه هایی را برای دیدار با این خانواده ها  تدارک می دید و ما نیز  در معیت ایشان به خانواده های این عزیزان و زیارت قبورشان مشرف می شدیم.

در آخرین بازدیدی که توفیق داشتم در کنار ایشان باشم بازدید از تپه سبز بود. در بین راه می گفت: انشاالله با این تجاربی که بدست آورده ایم باید بعد از پیروزی در این دفاع مقدس به فریاد فلسطینیان برسیم تا آنجا را هم از لوث صهیونیست ها پاک کنیم. یادش گرامی باد

۰۴
مهر ۱۳۹۱
دیدگاه‌ها ۱ دیدگاه
برچسب‌ها

یک پاسخ برای : 1

  1. SAEED گفته:

    دمتون گرم
    خدا قبول کنه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *