دیدبان

image آقا منصور دیدبان منطقه بود هم برای توپخانه ارتش و هم برای خمپاره های  سپاه دیده بانی می کرد. البته در بخش سپاه بیشتر اون و من که مسئولیت خمپاره ها را داشتم ،هماهنگ بودیم. خیلی از وقتها که تحرکاتی از دشمن می دید و یا آتش تهیه ای از سوی عراقیها اتفاق می افتاد صدای بی سیمم بلند می شد و اغلب هم شبها این اتفاق می افتاد . کریم، کریم ، منصور . کریم، کریم منصور. … و اون موقع بود که بایستی تشک گرم و بالشت نرممون را که یک پتوی سربازی و یک کوله پشتی بود ترک می کردیم می رفتم دنبال زدن و ریختن خمپاره به نقطه ای که آقا منصور می گفت. کار شروع می شد از اون گرای نقطه ای از دشمن دادن بود و از من فرستادن گلوله های خمپاره ۸۰ که بایستی حسب الامر آقا منصور تحویل می دادیم و ارسال می کردیم. کار همیشه اش این بود که به محض تمام  شدن و خاموش کردن یک نقطه می گفت : عجب جای خوبی افتاد، عالی بود، حالا ۲۰۰ متربالاتر و ۱۰۰ تا راست و یا ۳۰۰ تا پایین تر و ۵۰ تا چپ برو . ما هم تحت الامر آقا می رفتیم به چپ و راست و بالا و پایین و بعد هم آخرش عصبانی که اگه خوبه بزار چندتا  دیگه بفرستم می گفت نه کافیه ! به همونجا که میگم بفرست. راستش گاهی وقتها همون نصف شبها پشت بی سیم یادمون میرفت که داریم چکار میکنیم و شروع به دعوا میکردیم که تو چرا هی میگی خوبه ولی گراها را تغییر میدی.  . بهر حال صبح که می شد بعد از صبحانه کنار هم می نشستیم از دل هم بیرون می آوردیم و این شده بود دعوای بسیاری از شبها و بعد  آشتی کنون صبح هامون.

۰۵
دی ۱۳۹۳
نویسنده
دیدگاه‌ها بدون دیدگاه
برچسب‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *