داستانی از لئو تولستوی

روزی روزگاری، در دل جنگلی انبوه و آرام، عقابی بر بلندای درختی تنومند آشیانه‌ای ساخت. جوجه‌هایش تازه از تخم درآمده بودند و نوک‌های کوچکشان به آسمان دوخته بود. همان نزدیکی، پلنگی جوان، مادر چند توله، در پای همان درخت لانه‌ای برای خانواده‌اش ترتیب داده بود.

جنگل آرام بود و زندگی میان این دو همسایه، بی‌هیاهو و بی‌دشمنی پیش می‌رفت.
عقاب هر صبح به پرواز درمی‌آمد، در آسمان می‌چرخید، شکار می‌کرد و با منقاری پر از غذا بازمی‌گشت. پلنگ نیز شبانگاه در سایه‌های تاریکی می‌لغزید و طعمه‌ای برای فرزندانش به چنگ می‌آورد.
نه خطری بود و نه خصومتی؛ هر دو، در صلحی نانوشته، کنار هم زیست می‌کردند.

تا اینکه روزی، کفتاری مکار با چشمانی درنده و نگاهی آشنا با فتنه، وارد صحنه شد.
نخست نزد عقاب رفت، با نگاهی حق‌به‌جانب و صدایی آرام اما مسموم، گفت:
– ای شاه‌پرنده، ای پادشاه آسمان، به هوش باش! آن پلنگ زیر پایت، آرام و بی‌صدا، دارد ریشه‌های این درخت را می‌جود. خانه‌ات در خطر است! اگر پرواز کنی و دور شوی، شاید دیگر جایی برای فرود نیابی...

سپس نزد پلنگ رفت و آهی کشید و زمزمه کرد:
– ای مادر دل‌سوز، مگر نمی‌دانی که همسایه‌ی تو چه در سر دارد؟ دیشب شنیدم که به جوجه‌هایش می‌گفت: «بزودی برایتان گوشت نرم و لذیذی می‌آورم، از همین پایین، از همین توله‌ها...» اگر از لانه‌ات چشم برداری، ممکن است فرزندی را از دست بدهی...

عقاب دیگر پر نمی‌گشود. پلنگ دیگر از سایه‌ها نمی‌گذشت. ترس، جای اعتماد را گرفت. سوءظن، صلح را بلعید.

روزها گذشت. جوجه‌ها و توله‌ها، گرسنه و ناتوان، یکی‌یکی جان سپردند.
و در آخر، آن کفتار فتنه‌گر، در سکوتی سنگین، لاشه‌ها را دریده، شکم خود را سیر کرد و با لبخندی سرد، از کنار درختی که حالا دیگر نه سایه‌ای داشت و نه صدایی، گذشت...

https://eitaa.com/ofoghe_andisheh

حتماً در قرآن خوانده‌اید که: «کُلُّ حِزبٍ بِما لَدَیهِم فَرحون»؛ یعنی هر گروهی به آنچه در اختیار دارد دل‌خوش است، چه حق با او باشد و چه نباشد.

در جامعه ما نیز گروه‌ها و جریان‌های مختلف—به‌ویژه آن دو جناح شناخته‌شده—با انتشار پیام‌ها و اخبار جهت‌دار، تلاش می‌کنند افراد را به سمت خود جذب کنند. اما آنچه در این میان اهمیت دارد، استقلال فکری است. اگر مستقل بیندیشید، خیلی زود متوجه می‌شوید که قدرت، صرفاً در ظاهر یا شعار خلاصه نمی‌شود. قدرت واقعی، در داشتن تصویری روشن، آزاد و مستقل از خود است.

یکی از راه‌های مؤثر در ساختن چنین تصویری، پرهیز از هرگونه تعهد عاطفی یا فکری به یک گروه یا فرد خاص است. وقتی خودتان یک گام به عقب می‌روید، نه‌تنها کسی را نمی‌رنجانید، بلکه احترام دیگران را نیز جلب می‌کنید. در نگاه اطرافیان، فردی قدرتمند جلوه می‌کنید، زیرا برخلاف بسیاری، تسلیم تعلقات و روابط سیاسی یا اجتماعی نشده‌اید و خود را نفوذناپذیر نشان داده‌اید.

این حالت از استقلال، به‌مرور زمان نه‌تنها قدرت شما را تثبیت می‌کند، بلکه بر محبوبیت‌تان نیز می‌افزاید. در این مسیر، هوادارانی هم خواهید داشت.
وقتی می‌بینیم افراد زیادی جذب شخص خاصی شده‌اند، ما هم ناخودآگاه کنجکاو می‌شویم که آن فرد را بشناسیم. اما همین که به او متعهد شوید، جادوی‌تان رنگ می‌بازد و مثل دیگران خواهید شد.

برای جذب شما، افراد و گروه‌ها از ابزارهای مختلفی استفاده می‌کنند: محبت، لطف، هدیه، توجه. اما همه این‌ها فقط برای آن است که شما را وابسته کنند. پس، هوشیار باشید. محبت را اگر خواستید بپذیرید، اما تعهد نه. اگر کمی غفلت کنید و خود را وابسته نشان دهید، آن‌جاست که پایان اقتدار شما رقم می‌خورد.

در دنیای سیاست و اجتماع، مستقل ماندن شاید دشوار باشد، اما اگر بتوانید، همان استقلال، قدرتمندترین سلاح شما خواهد بود.

اللهم عجل لولیک الفرج
✍عبدالکریم نعناکار
https://eitaa.com/ofoghe_andisheh

امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید:
«اگر مردم حقوق مالی خود را ادا کنند، زندگی‌شان همراه با خیر و خوبی خواهد بود.»

این فقط یک توصیه اخلاقی نیست؛ بلکه یک نسخه نجات‌بخش برای کل جامعه است. جامعه‌ای که در آن ثروتمندان به مسئولیت‌های مالی و اجتماعی خود عمل کنند، جامعه‌ای آرام، سالم و با ثبات خواهد بود.

اما امروز چه می‌بینیم؟
بسیاری از ثروتمندان و متمولان، با سوءاستفاده از نوسانات قیمت، افزایش نرخ ارز و تورم، باری سنگین‌تر بر دوش مردم گذاشته‌اند؛ مردمی که روز به روز سفره‌شان کوچک‌تر و راهشان تنگ‌تر می‌شود.
این روش زندگی، که گاه از افرادی صادر می‌شود که ظاهرالصلاح‌اند، در حقیقت اعلام جنگ با سخنان اهل‌بیت علیهم‌السلام است.

اسلام، زکات را فقط یک واجب عبادی نمی‌داند؛ بلکه آن را ستون برپایی عدالت در جامعه معرفی می‌کند. تا زمانی که برخی «حق» را با «زور» عوض کرده‌اند و از پرداخت حقوق واجب دیگران سر باز می‌زنند، نه خودشان در امان‌اند و نه جامعه.

بیاییم از مدرسه اسلام بیاموزیم که ثروت، امانت است؛ نه ابزار سلطه.
بیاموزیم که عدالت از همان‌جایی آغاز می‌شود که انسان، حق دیگران را ادا کند؛ چه زکات، چه انصاف در معامله، چه پرهیز از احتکار و بازی با معیشت مردم.

جامعه وقتی رنگ آرامش می‌گیرد که انسان‌ها، خود را در برابر خدا و بندگانش مسئول بدانند.
اللهم عجل لولیک الفرج

✍️ عبدالکریم نعناکار
https://eitaa.com/ofoghe_andisheh

یادمان باشد در نگاه اسلامی، هیچ‌کس را به ظاهر و جایگاه امروزش نمی‌سنجند. چه بسا انسانی که امروز در ظاهر، مال و مقامی ندارد، اما فردا در جایگاهی قرار گیرد که تصمیم‌گیرنده سرنوشت جمعی باشد. در تاریخ اسلام، نمونه‌های فراوانی از انسان‌هایی داریم که از پایین‌ترین مراتب اجتماعی برخاستند و به مقامات والا رسیدند، چرا که خداوند فرمود: "یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ"

در زندگی، بسیاری از وقایع از خاطر می‌روند، اما تلخی توهین و بی‌احترامی در دل‌ها می‌ماند. مدیرانی که روزی خود کارمند بوده‌اند و از زبان مدیرانشان رنجیده‌اند، فراموش نکرده‌اند. این خاطرات، میراث ناگفته‌ای‌ست که در سکوت، آینده را می‌سازد.

پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند: "أشرف الناس من شرف الناس." شریف‌ترین انسان‌ها کسانی هستند که به دیگران احترام می‌گذارند. مدیریت در اسلام، با تکریم بندگان خدا معنا پیدا می‌کند، نه با تحقیر آنان.

مدیر مؤمن کسی است که حتی اگر قدرت در دست اوست، وسوسه آزار دیگران را در دل راه نمی‌دهد. او می‌داند که لذت زودگذر تحقیر، به بهای سنگین فردا تمام می‌شود. بنابراین، احترام به دیگران نه‌تنها وظیفه اخلاقی و شرعی است، بلکه راهی است برای جلب برکت الهی در مدیریت.

بیاییم به رسم بندگی، به دیگران کرامت ببخشیم تا خداوند به ما عزت عطا کند.

اللهم عجل لولیک الفرج
✍ عبدالکریم نعناکار
https://eitaa.com/ofoghe_andisheh

در یک صبح سرد زمستانی در برانکس، کودکی یهودی چشم به جهان گشود که سال‌ها بعد نامش در دنیای تجارت، سیاست و حوادث بزرگ شنیده شد؛ نامش استیون ویتکاف بود.

او در خانواده‌ای ساده رشد کرد. پدرش تولیدکننده‌ی کت‌های زنانه در نیویورک بود، مردی سخت‌کوش و اهل حساب و کتاب. استیون، با همان روحیه‌ی جدی پدرش، راهی دنیای حقوق شد و بعد از سال‌ها تحصیل و تلاش، در یکی از شرکت‌های مطرح حقوقی املاک و مستغلات به نام Dreyer & Traub مشغول به کار شد. اینجاست که پای نام دونالد ترامپ نیز به زندگی‌اش باز شد؛ یکی از موکلان جنجالی او، که بعدها به یکی از نزدیک‌ترین دوستانش بدل شد.

سال‌ها گذشت. آن دو رفیق قدیمی که روزگاری در جلسات حقوقی جدی با هم روبرو می‌شدند، حالا در زمین گلف می‌خندیدند، شوخی می‌کردند، و گاه از سیاست جهان سخن می‌گفتند. تا آن روز عجیب، ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۴. باشگاه گلف بین‌المللی ترامپ در وست پالم بیچ فلوریدا آرام و ساکت بود... تا صدای شلیک آمد. کسی ادعا کرد که سوء قصدی علیه ترامپ در جریان است. مأموران سرویس مخفی به‌سرعت واکنش نشان دادند، تیراندازی کردند، و مهاجم با خودرو فرار کرد. ساعت‌ها بعد، در شهرستان مارتین، او را دستگیر کردند. ویتکاف که در آن لحظه در کنار ترامپ ایستاده بود، بعدها گفت: «هرگز فکر نمی‌کردم یک بازی ساده‌ی گلف، به چنین صحنه‌ای بدل شود.»

اما زندگی شخصی ویتکاف نیز کم از ماجرا نداشت. او در سال ۱۹۸۷ با لورن راپوپورت ازدواج کرد. سه فرزند حاصل این ازدواج بود، اما رنجی پنهان در دل این خانواده نهفته بود. در سال ۲۰۱۱، پسرشان اندرو ، در یکی از مراکز بازپروری کالیفرنیا، در اثر مصرف بیش از حد اکسی‌کانتین درگذشت. مرکز تعطیل شد، اما زخمش برای همیشه در دل پدر ماند.

امروز ویتکاف در شرق منهتن زندگی می‌کند. او نه‌تنها یکی از چهره‌های بانفوذ دنیای تجارت است، بلکه در پشت پرده‌ی سیاست نیز نقشی مؤثر دارد. بسیاری او را یکی از دوستان یهودی و مورد اعتماد ترامپ می‌دانند، کسی که در موضوعات مهمی چون روابط با ایران، بی‌سروصدا نقش‌آفرینی کرده است.

و این است قصه‌ی مردی که از برانکس برخاست، با غم‌ها و شادی‌ها جنگید، و در مسیر تاریخ، ردپایی از خود به جا گذاشت.

اللهم عجل لولیک الفرج
https://eitaa.com/ofoghe_andisheh