بارانِ موشک تازه بین رژیم اشغالگر قدس و ایران سربلند بند آمده بود. هنوز صدای انفجارها از گوش مردم نرفته بود که مرد، گوشه مسجد ایستاد. چفیهای به یاد سالهای دفاع مقدس بر دوش، نگاهی به سقف مسجد انداخت و با لبخند گفت:
«جنگ سخت شاید تمام شده باشه، اما جنگ اصلی تازه شروع شده...»
پیرمردی از میان جمع پاسخ داد:
«مگه نه اینکه ما پیروز شدیم؟!»
مرد سری تکان داد و گفت:
«آره، ما توی میدان نبرد پیروز شدیم. اما حالا یه دشمن داخلی قد علم کرده. دشمنی که نه با موشک، که با کلمه حمله میکنه…»
صدای جوانی از ته جمع برخاست:
«منظورت هموناست که میگن ایران فقط باید به فکر خودش باشه؟ همونا که فریاد میزنن: نه غزه، نه لبنان؟»
مرد مکثی کرد و گفت:
«آره… همونا. حالا اسم تازهای براش گذاشتن: ملت در برابر امت! میخوان اتحاد ما رو بشکنن. میخوان بگن اگه از فلسطین و لبنان حمایت میکنی، یعنی به ایران خیانت کردی!»
مرد دیگری که چهرهای آشنا داشت و انگار بارها این قصه را شنیده بود، آرام گفت:
«یعنی باز هم تکرار همون قصه قدیمی؟ مثل اون وقتایی که دشمن از پنجره دوستی اومد و دل سادهی ساده لوحان رو برد و بخاطر برجام نافرجام ...؟»
مرد لبخندی تلخ زد و گفت:
«این بار قصه تلختره. این بار بعضی از “خودیها” هم به جای ایستادن کنار مردم، شروع کردن به تخریب. به رسانهای که صدای مردم بود، صدای حقیقت بود، حمله میکنن. به وحدت بیسابقهای که رهبرمون ازش گفت،بحث کودتا را پیش میکشن، انتخاب فرد معلوم الحالی برای جایگزینی رهبری را مطرح میکنند،زخم میزنن. دشمن شکست خورده، اما بعضیا توهم پیروزی دارن!»
جوانی از میان جمع گفت:
«پس الان چی میشه، تکلیف چیست؟»
مرد نگاهش را به قابی که مزین به تصاویر سردار سلامی، باقری و رشید بود دوخت و آرام گفت:
«الان نوبت ماست که هوشیار باشیم. بفهمیم کجا وایستادیم. اونا چون باختن، رفتن سراغ دروغ و تحریف. دنبال حاشیهسازی، تا خودشونو نجات بدن. اما این بار مردم فریب نمیخورن.»
پیرمرد لبخند زد:
«ما یاد گرفتیم وقتی موشک میاد، پناه بگیریم… ولی حالا باید یاد بگیریم وقتی دروغ میاد، فکر کنیم!»
مرد گفت:
«در این جنگ، دشمن از جنگ سخت شکست خورد. اما اونا دنبال جنگ نرمان؛ با شایعه، با رسانه، با ترس. ما باید بایستیم. این بار نه فقط با تفنگ، که با بصیرت.»
و بعد آرام، مثل کسی که قسم خورده باشد، گفت:
«این سرزمینو نظام اسلامیش مال ماست. این وحدت، امانت شهداست. نذارید با حرف و دوگانههای دروغین، تکهتکهاش کنن… ما پیروز شدیم، چون کنار هم بودیم. حالا هم فقط با هم میتونیم ادامه بدیم.»
و سکوت…
سکوتی که نشان از عهد داشت؛
عهدی برای ایستادن در میانه جنگی بیصدا، اما سرنوشتساز...
و نماز با گفتن حی علی خیر العمل شروع شد.
اللهم عجل لولیک الفرج
✍ عبدالکریم نعناکار
https://eitaa.com/ofoghe_andisheh