ح

حکایت عقاب، پلنگ و کفتار

عبدالکریم نعناکار عمومی ۰۲ /۱۲ /۱۴۰۴

داستانی از لئو تولستوی

روزی روزگاری، در دل جنگلی انبوه و آرام، عقابی بر بلندای درختی تنومند آشیانه‌ای ساخت. جوجه‌هایش تازه از تخم درآمده بودند و نوک‌های کوچکشان به آسمان دوخته بود. همان نزدیکی، پلنگی جوان، مادر چند توله، در پای همان درخت لانه‌ای برای خانواده‌اش ترتیب داده بود.

جنگل آرام بود و زندگی میان این دو همسایه، بی‌هیاهو و بی‌دشمنی پیش می‌رفت.
عقاب هر صبح به پرواز درمی‌آمد، در آسمان می‌چرخید، شکار می‌کرد و با منقاری پر از غذا بازمی‌گشت. پلنگ نیز شبانگاه در سایه‌های تاریکی می‌لغزید و طعمه‌ای برای فرزندانش به چنگ می‌آورد.
نه خطری بود و نه خصومتی؛ هر دو، در صلحی نانوشته، کنار هم زیست می‌کردند.

تا اینکه روزی، کفتاری مکار با چشمانی درنده و نگاهی آشنا با فتنه، وارد صحنه شد.
نخست نزد عقاب رفت، با نگاهی حق‌به‌جانب و صدایی آرام اما مسموم، گفت:
– ای شاه‌پرنده، ای پادشاه آسمان، به هوش باش! آن پلنگ زیر پایت، آرام و بی‌صدا، دارد ریشه‌های این درخت را می‌جود. خانه‌ات در خطر است! اگر پرواز کنی و دور شوی، شاید دیگر جایی برای فرود نیابی...

سپس نزد پلنگ رفت و آهی کشید و زمزمه کرد:
– ای مادر دل‌سوز، مگر نمی‌دانی که همسایه‌ی تو چه در سر دارد؟ دیشب شنیدم که به جوجه‌هایش می‌گفت: «بزودی برایتان گوشت نرم و لذیذی می‌آورم، از همین پایین، از همین توله‌ها...» اگر از لانه‌ات چشم برداری، ممکن است فرزندی را از دست بدهی...

عقاب دیگر پر نمی‌گشود. پلنگ دیگر از سایه‌ها نمی‌گذشت. ترس، جای اعتماد را گرفت. سوءظن، صلح را بلعید.

روزها گذشت. جوجه‌ها و توله‌ها، گرسنه و ناتوان، یکی‌یکی جان سپردند.
و در آخر، آن کفتار فتنه‌گر، در سکوتی سنگین، لاشه‌ها را دریده، شکم خود را سیر کرد و با لبخندی سرد، از کنار درختی که حالا دیگر نه سایه‌ای داشت و نه صدایی، گذشت...

https://eitaa.com/ofoghe_andisheh

دیدگاه شما