در زندگی روزگار، گاه انسان به مرزهایی از بیپروایی میرسد که نهتنها احکام دین و شعائر آسمانی را نادیده میگیرد، بلکه زبان به تمسخر انقلاب پیامبر و ائمه علیهمالسلام نیز میگشاید. گویی قلبش از نور فطرت خالی شده و در ظلمت جهالت و استهزاء، خانه کرده است. امام زینالعابدین علیهالسلام، وارث سکوتهای کربلا، روزی در چنین حالی فرمود: «انسان نمیداند با مردم چه کند! اگر آنچه از پیامبر خدا شنیدهایم را بازگو کنیم، میخندند، و اگر نگوییم، طاقت نمیآوریم!» دردِ دلِ فرزند حسین، ندای فشرده قلبی است که حق را بر دوش میکشد، اما در برابر گوشهای ناشنوا قرار گرفته است.
روزی ضمرة بن سعید، یکی از همان مردمان زمانه که حقیقت را به شوخی گرفت، از امام پرسید: «بگو چه شنیدهای؟» امام فرمود: «میدانی آن هنگام که دشمن خدا را به گور میبرند، چه میگوید؟ ناله میزند که مرا فریب دادند؛ دوستانم، فرزندانم، و داراییام، همه و همه خوارم کردند و تنهایم گذاشتند… آهستهتر! به من رحم کنید!» اما ضمرة به جای خشوع، با لبخندی تلخ گفت: «اگر میتواند اینطور حرف بزند، پس چرا بلند نمیشود و روی دوشمان نمینشیند؟!» آری، اینچنین کسانی بودند که پیام حق را به سخره گرفتند، اما خداوند مهلتشان نمیدهد.
چهل روز نگذشت که ضمرة درگذشت، و غلامش، که در خاکسپاریاش حاضر بود، با چشمانی وحشتزده نزد امام آمد و گفت: «ای فرزند رسول خدا! همان صدای ضمرة را از گور شنیدم. مینالید: وای بر تو، ضمرة بن معبد! دوستانت خوارَت کردند، و اکنون در جهنم، در خوابگاه ابدیات آرام گرفتهای…» امام با حالی حزین فرمود: «از خدا عافیت میطلبم، چراکه سزای آنکه حدیث پیامبر را به تمسخر گیرد، همین است.» این روایت، زنگ هشداری است برای آنان که مقدسات را ملعبه خندههای بیارزش خود ساختهاند؛ بدانند که حساب و عذاب، شوخیبردار نیست.
اللهم عجل لولیک الفرج
عبدالکریم نعناکار
https://eitaa.com/ofoghe_andisheh